سفرنامه سوم

بله روز بیست و دوم شهریور ماه روز موعود فرارسید فسقل خان ما قراره واسه باراول برن مشهد بشن
مش پارسا

اولش قرار شد با هواپیما بریم
ولی ازاونجایی که آقاجوون وعزیزجونم بامامیومدن ووازاونجایی هم که ازهواپیمامیترسن
قراربراین شد که با قطارعازم بشیم که کیفشم بیشتره 
روزاول که نزدیک ظهر سوار قطار شدیم ازهمون ابتدا فسقلی ما خوابش برد سه ساعت تموم تا چشماشوبازمیکرد فکرمیکرد رو پاهای منه زود پلکاش آویزون میشد ودوباره میخوابید


داداشی هم فرصت رو غنیمت میشمرد وازسرو کول ما بالا میرفت


بعدازیه دل سیر خوابیدن بلند شدی رفتی بالای منبر وشروع کردی به آوازخوندن وریسه رفتن که الهی قربون اون خنده هات
بشم


اینجاعزیزم اینقدربابایی ازشمافیلم گرفت دیگه کلافه شدی
هرچی هم که گیرت میافتاد فوری پرت میکردی پایین واسه همین مجبورشدیم کفشامونوبیرون درآریم
وکف کوپه رو ملافه بندازیم تااسباب بازیهای شما کثیف نشه عزیزم




سفرنامه سوم
