تولد پارساعشق دوم زندگیم
بالاخره یه روز پوریااز مهدکودک اومدخونه با چشمای گریون که مامان همه داداش دارن همه هم بازی دارن پس چرا من تنهام گویا یکی ازدوستاش بهش گفته بود تازگی صاحب داداش شده کلی پزشو داده بود پوریای ماهم دلش خون شده بود که چه خوب میشد دوتا داداش بودن میگفت اسباب بازی هام رو دیگه نمیخوام چون ازبس تنهایی بازی کردم ازشون خسته شدم مامان وبابا تصمیم گرفتن که اونوازتنهایی دربیارن این شدکه پارسای ما به دنیا اومد



الهی بمیرم واسه پوریای مظلومم اولش یه کم شوکه شد قربونش برم با اینکه نه ماه تموم ذهنشواماده کرده بودم وبراش کاملا جاافتاده شده بود ولی فرشته مامان همون لحظه اول یه کم ناراحت شد نمیتونست تصورکنه که واقعیته ولی بعداز چندروز دیگه کم کم عادت کرد
روزاول بیمارستان خیلی نی نی خوبی بودی همش میخوابیدی مامان عارفه توبیمارستان خیلی زحمت ما روبه گردن گرفت خداکنه هردومون هیچ وقت محبتهاشوفراموش نکنیم اما از روز دوم که اومدیم خونه مون همش روزها میخوابیدی شبها بیدار میموندی تاچهل روزگیت ولی خداروشکر بعداز چهل روزگی دیگه دلت به حال مامان سوخت وشدی همون نی نی خوشگلی که من میخواستم روزها چهارپنج ساعت میخوابیدی وشبها خوب میخوابیدی عوضش نفخ شدیدداشتی چندتا دکترخوب بردیم گفتن تا سه ماهگیت ادامه داره تا سه ماه باید تحمل کنی این دردهارو کم کم که بزرگ شدی رفع میشه ولی همون روزهای اول بازم زحمتمون افتادگردن خاله سرورچیکارمیشه کرد بااین که من ازش انتظارنداشتم ولی قربونش برم خیلی مهربونه خونه زندگیشو ول کرد اومد خونه ما انشالله که پارسا جونم وقتی بزرگ شدی از خجالتش دربیایی وزحماتشو هیچ وقت فراموش نکنی
.





تولد پارساعشق دوم زندگیم
