پوریاپوریا، تا این لحظه: 19 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره
پارساپارسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

پوریا و پارسا

سال تحصیلی جدیدمبارک

درمدرسه زندگی سرزنگ املا یادمان باشد برای محبت تشدیدبگذاریم   تانیم نمره از محبت هاکم نشود یادش بخیر دلم واسه اول دبستان تنگ شده که وقتی تنهایه گوشه ی حیاط مدرسه وایسادی یه نفرمیادوبهت میگه بامن دوست میشی   یادش به خیر دربه در دنبال کسی میگشتیم که دفترامونوجلدکنه؟؟؟ یادش بخیر سرکلاس وقتی گچ تموم میشد خداخدامیکردیم معلم به ما بگه بریم ازدفترگچ بیاریم     پوریای عزیزترازجانم  مادرهمیشه نگران تووآینده توست هرثانیه به ثانیه زندگیت دلهره فردای تو را دارد فرزندم  اما...
5 مهر 1393

مریضی پارساجونم

دلم واسه قندعسلم بگه نمیدونم چطورشدعزیزم باهمه دقت ووسواسی  که تو کل مسافرت داشتم ازوقتی مامانی ازمشهداومدیم زیادحال خوشی نداری   متاسفانه دوباربردیمت دکتر ولی افاقه نکرده   امروزم متوجه شدم عزیزم حالت تهوع واستفراغ داشتی   هردارویی هم میدم فایده ایی نمیکنه قربونت برم   تازه بدترازاون دادشی هم امروز بایه وضعی رفت مدرسه که نگو   فکرکنم شمادوتاوروجک دست به یکی کردین این چندروز دلخوشی مارو خراب کنین امشب براتون یس خوندم ازخداخوستم که خدا به حق پنج تن آل عبا همه مریضاروشفابده نظرلطفش رو شامل حال فرشته های من بکنه ...
5 مهر 1393

خداحافظی بامشهد

ای بلا بازم شیطنت هات شروع شدن قربونت برم که یه واگن رو به هم ریخته بودی اخی بالاخره خوابید اینم عکس یادگاری از خوشگلای مامان تومشهد                      ...
5 مهر 1393

وداع باامام رضا

بعدازظهرروزآخررفتیم واسه وداع باامام رضا ولی پارسای خوشگل من ازبس خوابیده بود چشاش بازنمیشدهمه شیطونی هاشو نگه داشته بود واسه قطار      هروقت دادشی آب میخواست شماهم میخواستی         ...
5 مهر 1393

شب آخر

پارسا جونم شب آخر به پشنهاد آقاجون بعدازشام رفتیم حرم  باامام رضا درددل کنیم که ازشانس ما مراسم داشتن نتونستیم زیادبشینیم درضمن یه کم هواسرد شده بود همون شب شما تب کردی خیلی منووبابایی رو ترسوندی ولی صبح دیدیم یه دندون تازه درآوردی عزیزم دندون هفتمین ازبالا طبق معمول همه دندون های بالارو میخوای درآری قربون مرواریدهات برم مبارکه   باکمک امام رضا زیاداذیت نشدی خیلی راحت مرواریدت پرید بیرون شیکرمامان ...
5 مهر 1393

خرید بادوتاوروجک

خرید هم که رفته بودیم دست ازشیطنت برنمیداشتی      ای بلا داداشی طفلکی نمیتونست شمارونگه داره  واسه همین فقط تصمیم گرفتیم وسایل مدرسه دادشی روبخریم والسلام  ...
5 مهر 1393

شهربازی

یه روزهم بابایی طی یه حرکت غافلگیرکننده تصمیم گرفت پسرای گلموببره شهربازی                ببین مامانی منم یادگرفتم بازی کنم  الهی بمیرم فکرکنم میترسیدی ازش   قربونت برم که هرجا دادشی میرفت شماهم میرفتی  ولی آخرش میترسیدی       ...
5 مهر 1393