پوریاپوریا، تا این لحظه: 19 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره
پارساپارسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

پوریا و پارسا

واسه نی نی ام

    مامان جونم مامان جون نی نی رفته به حمام زود باش بیا پیش من کارهاتو زود کن تمام   مامان مهربونم دوستم داری می دونم شامپو بزن به موهام می خوام تمیز بمونم   چشام داره می سوزه آبی بریز رو گونه ام لیفی بزن به تنم این گل خوشگل منم؟ آبی بریز روی سر صابونارو زود ببر پاهام میاد قلقلک خسته شدم کم کمک حوله ام رو زود بپوشم کف نمونه تو گوشم وقتی که خشک شد تنم لباسامو می پوشم   مامان جون عزیزم ببین چقدر تمیزم نی نی ناز وتپل خوشگل و ریزه میزه ام     ...
12 اسفند 1392

درافشانی پوریا

عجب بچه ایه این پوریای ما میگه من میخوام برگردم مثل پارسا نی نی بشم همه دوست دارن پیشرفت کنن بچه ماهم دوست داره پسرفت کنه چون ازنظراون پارسا مجبورنیس درد دندونهای لق شده روتحمل کنه یا شبها مسواک بزنه یامشق بنویسه یازبان بخونه یاحتی قبل ازخواب بره جیش بچه اس داریم ما!!!!!!!!!!!!!!!! ولی جوونم واستون بگه مادیگه ازدست دندونهای پوریا جوونمون به لبمون رسید هرماه یه دندون لق داریم  که بلای روحمون شده تااونوبکشیم که البته کشیدنش که چه عرض کنم اینقدربایدبمونه تودهنش به قولی اگه بیفته هم خودش دوباره میذاره سرجاش عرض میکردم اینو نمیخورمو اونونمیخورمو زخم دندونم بازم خون میادو وووودیگه س...
6 اسفند 1392

اندراحوالات نی نی ما

یک و دو و سه و چار  نی نی از خواب شد بیدار صبح شد و وقت کوشش بده نی نی رو ورزش باز کن دستاشو .ببند به روی ماهش بخند نکن نی نی رو خسته بگو یک و دو  و سه نوبت پاهاست حالا برند پایین و بالا وای که چه خوبه ورزش چه حالی داره نرمش کاشکی مامان یا بابا همه روزای خدا با نی نی ورزش کنند بازی و نرمش کنند   اخه بذار موهامو شونه کنم بعد فرت وفرت ازم عکس بنداز   این روزها نی نی ما همش این شکلی میشه    تایه اسباب بازی ببینه تلاش میکنه خودشو برسونه به اون وازاونجایی هم که یه کمی تنبل تشریف داره یه جیغ ودادی راه میانداز...
6 اسفند 1392

خرید داداشی ها

بالاخره بعدازبیست وچندروزتونستیم ازدست این ویروس سرماخوردگی خلاص شیم  ایام مریضی ودکترودارو بحمداله سپری شد ونوبت رسید به وعده وعیدهای بابایی وشیطنت های داداش بزرگه که حالا که من خوب شدم وقراره دیگه مواظب خودم باشم وخوب غذابخورم قراره بابایی هم ازخجالت پوریا دربیاد هم به خاطربهبودیش هم به خاطر کارنامه عالی که جایزه وجشن کارنامه هم ازدست ویروسه جون سالم به درنبرده بود تاخیر جایزه هم به ضرر بابایی تموم شد ومجبورشدیم هی قول وقرارامونو بیشتروبیشتر کنیم تا حدورشکستگی بابا   بیچاره بابایی هم که مجبوره ودم نمیزنه که وبشکن های پوریا جونم که ازخوشحالی نمیدونه چیکارکنه جوونم واستون بگه که از شهربازی گرفته...
3 اسفند 1392

مریضی فندق مامان

امروز 28ام بهمنه مامانی دیگه چیزی به عیدنمونده ولی افسوس مامانی ماهم به جای تدارکات عید وخرید لباس ووسایل و......همش تودکتروداروخونه وتزریقاتی تشریف داریم الان دقیقا هفده روزه یعنی از12ام بهمن که داداشی مریض شده تا 21ام که درگیرداداشی بودیم از اون روز به بعدهم شما یه سرماخوردگی گرفتی که نگو درضمن حساسیت چشمی هم نمیدونم ازکجاسروکله اش پیداشده دیگه امونمونو بریده همش آبریزش داره متاسفانه همش داری با چشمت ورمیری  تازه سرماخوردگی وهمراه حساسیت چشمی به مامانی هم سرایت دادی چیکارکنیم دیگه دلمون نمیادکه شماروازبغل زمین بذاریم اینقدرشماروبغل کردم وچشمتوبوسیدم که علاوه برسرماخوردگی وحساسیت تازه پادردهم گرفتم. مادرم دیگه دلم نازکه...
28 بهمن 1392

برای مادرم

مادرم گاهی دلم میخواهدبرایت بنویسم از دلتنگی هایم ازتنهایی هایم از کمبودی که با نبود توحس میکنم ازحسرتی که با دیدن مادر هم سن وسالهایم میخورم وهمیشه به خداگلایه دارم که چرا من ......اماغافل ازاین که حتی اگرهزاران ورق کاغذ هم برایت بنویسم تنها کلمه ای که درآخرنوشته هایم ازقلم نخواهدافتاد این است  : افسوس وصدافسوس..     دلتنگی هایم هیچ درمانی ندارد بغض های شبانگاهی   گریه های یواشکی  خنده های الکی حتی درآغوش کشیدن جایی که تودرآن خفته ای بد تنها مانده ام سهم من ازاین تنهایی همان عهدیست که بسته ام باتو دلم برایت تنگ است مادرده سال گذشت که تورفتی ومن فقط میتوانم گل بیاو...
23 بهمن 1392

مادرانه

برای زاده شدن نوزاد بایدبطن مادرراترک کند برای بالیدن وبزرگ شدن بایدازشیرگرفته شود وبه مدرسه رفتن وآموختن درباره جهان تنهاوقتی امکان می یابدکه ازمادرجداشود وقتی به این مراحل میاندیشیم هرگز نمیتوانیم درذهن تصورکنیم گرچه غریب به نظرمیرسد اما واقعیت این است......... گاهی  وقتاآدم میخوادحرف دلشوبنویسه چون واقعا کسی نیس به حرفاش گوش کنه جز خدا گاهی کاغذبهترین دوست آدمه مثل یه رفیق چندین وچندساله که به درددلت گوش بده  این متن رو واسه پوریای عزیزترازجانم مینویسم پوریای مامان یه وقتایی مامانی دلش بدجوری میگیره میخوام بگم توعشق اول مامانی هستی توروباتمام انرژی مثبتی که داشتم به وجودآوردم تومونس تنهایی های من بودی عزیزم ...
20 بهمن 1392