مونس مامان

امروز پارسای عزیزم 167امین روز زندگی پراز شادیته عزیزم چندروز حال خوبی نداری پیش دکتربردیمت یه کم سرماخوردی فندق مامان ازشانس تو امسال زمستون خیلی داره دیگه بی رحمی میکنه چندساله توشهرمون همچین برفی ندیدیم سال 86 اولین زمستون داداش پوریا بود یه همچین زمستونی بود پارسای مامان دیگه اون خنده هاتو نمیبینم عزیزم ای کاش مامان جای تومریض میشد کم مونده دیگه ناشکری کنم بگم خدایا دلت اومد فرشته کوچولوی منو از سرما زمستونت حفظ نکنی ولی عزیزم این چیزی نیس که به خاطرش ناراحت باشی بیادعاکنیم واسه اون نی نی های بدحال که خداهرچه زودتر شفاشونوبده وقول بده مامان روبه خاطرسهل انگاریش ببخشی


این روزها دنیایم به اندازه ى یک نفر کوچک شده
و یک نفر به اندازه خدا برایم بزرگ
قمار بزرگى کرده ام
اگر برود دین و دنیایم را باخته ام 

یه وقتایی دلم میخواد یکی از پشت سر چشمامو بگیره و ازم بپرسه
اگه گفتی من کیم؟
من هم دستاشو بگیرم و بگم:
هرکی هستی بمون که خیلی عاشقتم





مونس مامان
