پوریاپوریا، تا این لحظه: 19 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره
پارساپارسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

پوریا و پارسا

برای همسرمهربانم

  تو مرا میفهمی   من تو را میخوانم   و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است   من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم    و تو هم میدانی   تا ابد در دل من میمانی...  هوا را از من بگير....                   خنده ات را نه....!   خدا با دادن تو به من، بهشت رو روی زمین به من داد...    خيلى ميخوامت همه ى هستىِ من... دل نوشته :ازت ممنونم به خاطر همه محبت های بی منتی که درحق منو بچه هات داری آرزو دارم همیشه سالم وسرزنده باشی  ...
17 فروردين 1393

مابرگشتیم

سلام سلام وصدتاسلام به همه دوستای وبلاگی ونی نی خوشگلهای خودم که قربون همشون برم  اول ازهمه سال نوتون مبارک امیدوارم سال جدید روبا نشاط وسرزندگی کامل شروع کنین وسال نو براتون سالی باشه توام با سلامتی وموفقیت و جشن وسرور .انشالله جونم واستون بگه امسال واسه ما سال متفاوتی بود باوجود پارسای شیطون ما این عیدازاون عیدهای فراموش نشدنی بود (البت که ماپارسال هم حضورداشتیم کجا؟تودل مامانی مون)   پارسال تالحظه های آخرخونواده چهارنفره ما به هیچ جی فکرنمیکردالا عیددیدنی ودیدوبازدید لباس نو ووووولاغیر که یهویی بابایی تصمیم گرفت مارو سورپرایز کنه چون که ما با وجوداین وروجک دیگه خونه تکونی رو تعطیل کرده بودیم و...
15 فروردين 1393

خداحافظ 92

باز هفت سین سرور ماهی و تنگ بلور سکه و سبزه و آب نرگس و جام شراب باز هم شادی عید آرزوهای سپید باز لیلای بهار باز مجنونی بید باز هم رنگین کمان باز باران بهار باز گل مست غرور باز بلبل نغمه خوان باز رقص دود عود باز اسفند و گلاب باز آن سودای ناب کور باد چشم حسود باز تکرار دعا یا مقلب القلوب یا مدبر النهار حال ما گردان تو خوب راه ما گردان تو راست باز نوروز سعید باز هم سال جدید باز هم لاله عشق خنده و بیم و امید امروز 28اسفنده دیگه بایدباسال 92خداحافظی کرد امسال هم مثل همه سالهای دیگه باهمه خوبی هاوبدی هاش بارسفرروبسته ولی بااینکه امسال یکی از پراسترس ترین سالهای زندگی من بود ولی درعوض خدای مهربون وبخشنده یکی از بهترین وزیباترین آفریده ...
28 اسفند 1392

پسرم آقاشده

پسرگلم 14 اسفندواسه اولین بار رفت آرایشگاه مردونه البته که مامانی چندبار با اون قیچی کج وکولش حسابی از خجالت پارسا دراومده بود ولی این بار بابایی گفت میخوادکه شازده پسرمونو ببره آرایشگاه مردونه اخه نی نی 8 ماهه توآرایشگاه مردونهه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !       خوب دیگه مااینیم دیگه نی نی هستیم ولی به بابایی ثابت کردیم مردشدیم خودشم ازنوع جهان پهلوان تختی .   اخ قربونش برم چقدراین فندق ما معصومه بابایی میگفت اقای آرایشگر مونده بود هاج وواج که این اولین باره یه قندعسل هشت ماهه میاد مغازش بدو رفته یه عروسک پشمالوآورده واسه پارسا که مباداگریه کنه ولی پارسا خوشگله افتخارن...
17 اسفند 1392

واسه نی نی ام

    مامان جونم مامان جون نی نی رفته به حمام زود باش بیا پیش من کارهاتو زود کن تمام   مامان مهربونم دوستم داری می دونم شامپو بزن به موهام می خوام تمیز بمونم   چشام داره می سوزه آبی بریز رو گونه ام لیفی بزن به تنم این گل خوشگل منم؟ آبی بریز روی سر صابونارو زود ببر پاهام میاد قلقلک خسته شدم کم کمک حوله ام رو زود بپوشم کف نمونه تو گوشم وقتی که خشک شد تنم لباسامو می پوشم   مامان جون عزیزم ببین چقدر تمیزم نی نی ناز وتپل خوشگل و ریزه میزه ام     ...
12 اسفند 1392

درافشانی پوریا

عجب بچه ایه این پوریای ما میگه من میخوام برگردم مثل پارسا نی نی بشم همه دوست دارن پیشرفت کنن بچه ماهم دوست داره پسرفت کنه چون ازنظراون پارسا مجبورنیس درد دندونهای لق شده روتحمل کنه یا شبها مسواک بزنه یامشق بنویسه یازبان بخونه یاحتی قبل ازخواب بره جیش بچه اس داریم ما!!!!!!!!!!!!!!!! ولی جوونم واستون بگه مادیگه ازدست دندونهای پوریا جوونمون به لبمون رسید هرماه یه دندون لق داریم  که بلای روحمون شده تااونوبکشیم که البته کشیدنش که چه عرض کنم اینقدربایدبمونه تودهنش به قولی اگه بیفته هم خودش دوباره میذاره سرجاش عرض میکردم اینو نمیخورمو اونونمیخورمو زخم دندونم بازم خون میادو وووودیگه س...
6 اسفند 1392

اندراحوالات نی نی ما

یک و دو و سه و چار  نی نی از خواب شد بیدار صبح شد و وقت کوشش بده نی نی رو ورزش باز کن دستاشو .ببند به روی ماهش بخند نکن نی نی رو خسته بگو یک و دو  و سه نوبت پاهاست حالا برند پایین و بالا وای که چه خوبه ورزش چه حالی داره نرمش کاشکی مامان یا بابا همه روزای خدا با نی نی ورزش کنند بازی و نرمش کنند   اخه بذار موهامو شونه کنم بعد فرت وفرت ازم عکس بنداز   این روزها نی نی ما همش این شکلی میشه    تایه اسباب بازی ببینه تلاش میکنه خودشو برسونه به اون وازاونجایی هم که یه کمی تنبل تشریف داره یه جیغ ودادی راه میانداز...
6 اسفند 1392

خرید داداشی ها

بالاخره بعدازبیست وچندروزتونستیم ازدست این ویروس سرماخوردگی خلاص شیم  ایام مریضی ودکترودارو بحمداله سپری شد ونوبت رسید به وعده وعیدهای بابایی وشیطنت های داداش بزرگه که حالا که من خوب شدم وقراره دیگه مواظب خودم باشم وخوب غذابخورم قراره بابایی هم ازخجالت پوریا دربیاد هم به خاطربهبودیش هم به خاطر کارنامه عالی که جایزه وجشن کارنامه هم ازدست ویروسه جون سالم به درنبرده بود تاخیر جایزه هم به ضرر بابایی تموم شد ومجبورشدیم هی قول وقرارامونو بیشتروبیشتر کنیم تا حدورشکستگی بابا   بیچاره بابایی هم که مجبوره ودم نمیزنه که وبشکن های پوریا جونم که ازخوشحالی نمیدونه چیکارکنه جوونم واستون بگه که از شهربازی گرفته...
3 اسفند 1392

مریضی فندق مامان

امروز 28ام بهمنه مامانی دیگه چیزی به عیدنمونده ولی افسوس مامانی ماهم به جای تدارکات عید وخرید لباس ووسایل و......همش تودکتروداروخونه وتزریقاتی تشریف داریم الان دقیقا هفده روزه یعنی از12ام بهمن که داداشی مریض شده تا 21ام که درگیرداداشی بودیم از اون روز به بعدهم شما یه سرماخوردگی گرفتی که نگو درضمن حساسیت چشمی هم نمیدونم ازکجاسروکله اش پیداشده دیگه امونمونو بریده همش آبریزش داره متاسفانه همش داری با چشمت ورمیری  تازه سرماخوردگی وهمراه حساسیت چشمی به مامانی هم سرایت دادی چیکارکنیم دیگه دلمون نمیادکه شماروازبغل زمین بذاریم اینقدرشماروبغل کردم وچشمتوبوسیدم که علاوه برسرماخوردگی وحساسیت تازه پادردهم گرفتم. مادرم دیگه دلم نازکه...
28 بهمن 1392